مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

317

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> پيشوايىكه مورد قبولشان باشد ، اتفاق‌كنند . پس از آن عبيداللَّه كس سوى كوفه فرستاد ودعوتشان كرد كه آن‌ها نيز مانند مردم بصره عمل كنند ، اما نپذيرفتند وولايتدار خويش را ريگ‌باران كردند . آن‌گاه مردم بصره نيز با عبيداللَّه مخالفت كردند ، در بصره فتنه افتاد وعبيداللَّه بن زياد سوى شام رفت . پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3126 شهرك گويد : وقتي يزيد بن معاوية مرده بود ، حضور داشتم كه عبيداللَّه بن زياد به سخن ايستاد . حمد خداى گفت ، ثناى أو كرد وآن‌گاه گفت : « اى مردم بصره ! نسب مرا بگوييد ، به خدا خواهيد ديد كه هجرتگاه پدر ومادرم وولادتگاه من وخانه‌ام به نزد شماست . وقتي ولايتدار شدم ، ديوان جنگاوران شما بيش‌تر از هفتاد هزار جنگاور به شمار نداشت . اكنون ديوان جنگاوران شما هشتاد هزار است . ديوان عمّالتان بيش از نود هزار شمار نداشت ، اما اكنون يك صد وچهل هزار شمار دارد . هر مشكوك‌الحالى كه مايهء نگرانى شما توانست شد ، اكنون در اين زندان است . أمير مؤمنان يزيد بن معاوية درگذشته [ است ] ومردم شام اختلاف كرده‌اند . شما اكنون از همهء كسان به شمار بيش‌تريد ، عرصه‌تان گشاده‌تر است ، به هيچ‌كستان حاجت نيست وديارتان از همه وسيع‌تر است . براي خودتان يكى را انتخاب كنيد كه در كار دين وجماعتتان مورد رضايت باشد . من نخستين كسم كه به هر كه رضايت دهيد ، رضايت مىدهم وبيعت مىكنم . اگر مردم شام بر يكى كه مورد رضاى شما باشد ، اتفاق كردند ، شما نيز به جمع مسلمانان ملحق مىشويد واگر منتخب آن‌ها را خوش نداشتيد به حال خويش مىمانيد تا رضاى شما حاصل شود كه به هيچ‌كس از مردم ولايات ديگر حاجت نداريد ، اما كسان از شما بىنياز نيستند . » گويد : سخنوران مردم بصره به‌پاخاستند وگفتند : « اى أمير ! گفتار تو را شنيديم . به خدا مىدانيم كه هيچ‌كس به اين كار تواناتر از تو نيست . بيا با تو بيعت كنيم . » گفت : « مرا به اين كار حاجت نيست ، يكى را براي خودتان انتخاب كنيد . » اما نپذيرفتند . أو نيز نپذيرفت تا اين سخن را سه بار تكرار كردند وچون نپذيرفتند ، عبيداللَّه دست پيش برد كه با وى بيعت كردند . پس از بيعت برفتند ومىگفتند : « پسر مرجانه مىپندارد كه در حال جماعت وپراكندگى مطيع وى خواهيم بود ! به خدا خطا مىكند . » پس از آن به ضديّت با وى برخاستند . [ . . . ] پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3126 - 3127 در اين اثنا كه أو آماده مىشد كه سوى دار الاماره رود ، آمدند وگفتند : « مسعود كشته شد . » وأو پاى در ركاب كرد وسوى شام رفت واين به ماه شوال ، سال شصت وچهارم بود . رواد كعبى گويد : « كساني از مردم مضر ، سوى مالك بن مسمع رفتند ، أو را در خانه‌اش محاصره كردند وخانه‌اش را آتش زدند . » گويد : وچون عبيداللَّه بگريخت از پى أو رفتند ، ولى تعقيب كنندگان فروماندند وهرچه را از آن وى يافتند ، غارت كردند . أبو جعفر ، محمد بن جرير ، گويد : در بارهء رفتن عبيداللَّه به شام ، روايت ديگر از زبير بن حريث هست كه